|
فعلاً سکوت، بدون واژه ای برای فریاد، چشم انتظار فردایی روشن...
|
باز تاسوعا و عاشورای حسینی رسید و این بار گویا خیلی چیزها فرق کرده است... کاش مردم دلیل قیام امام حسین را فهمیده باشند... حسین بن علی رو در روی آنانی که به نام اسلام حکومت می کردند و به مردم ظلم میکردند ایستاد، آن زمان هم مسلمان ترین بندگان خدا را کافر می نامیدند و علیه شان لشکر کشی می کردند... مثل امروز، سال پیش مطلبی درباره محرم نوشتم ولی این روزا حال و حوصله کاری را ندارم، دغدغه ها فرقی نکرده هنوز هم نقل ظلم و بیداد است ولی انگار مردم بیدار تر شده اند، خدا کنه که مردم امسال حسین وار عمل کنند تا سبزی شان تا ابد باقی بماند مثل سرخی امام حسین...
روز های سختی پیش روست که به آزمونی بزرگ شباهت دارد، که امیدوارم این بار هم ایرانی سربلند ازین مهم بیرون آید، من هم انگار با آزمونی سخت و سرنوشت ساز مواجهم، ولی نمیدونم که توان پیروزی را دارم یانه، برایم دعا کنید
با خودم عهد کرده ام که تا دو ماه دیگر چیزی ننویسم، امیدوارم که در این دو ماه اتفاقات خوبی بیفتد، چند وقتی است که احساس می کنم که فضای وبلاگم غمگین شده است و دوست ندارم چنین ادامه دهم، امیدوارم که بازگشتم ، شروعی دوباره باشد... آغاز فصلی جدید...
مهم نوشت: در این چند وقت وبلاگم دچار مشکلات زیادی شده بود و بعضی از دوستان پستهای جدید را نمی دیدند که فکر می کنم درست شده باشد ، اگر کسی برای حل این مشکل میتواند کمکم کند لطفاً اطلاع دهد.
بگذریم...
دوستی میگفت چرا چنین تند و تیز بر همه کس و همه چیز می تازی و همگان را می کوبی؟؟ یکی میگفت چرا خودت را میسوزونی و برای مردمی که خودشان نمیفهمند این همه فریاد میزنی؟؟؟؟ گرامی دیگری میگفت این حرفهایی که تو می زنی بهتر است بماند برای جمع های خصوصی تر!!! ولی من همیشه میگفتم باید گفت، باید نقد کرد، می گفتند نقد باید ملایم باشه باید دونست به کی چی میگی؟؟ ولی مگر می شود نقد کرد و قربون صدقه هم رفت؟؟؟ نقد باید کوبنده باشد!!! عزیزی می گفت طنز باید غیر مستقیم تر باشد!! و دیگری می گفت طرف را کردی خروس و هرچی دلت خواسته به کدخدا گفتی!!! می گفتم خوب مگر دروغ گفتم؟؟؟ واقعیت ها را باید گفت!! اگر عفونت ها را نفهمیم به قطع عضو هم میرسه!!! می گفت خودت تحمل شنیدن نقدی این چنینی را داری؟؟؟ جنبه داری که کسی این جوری بکوبدت؟؟؟ با اعتماد به نفس جواب مثبت میدادم همیشه نظرات دوستان برام مهم بوده تا حد امکان به کار میبستم ولی هیچ کس تا به حال نقد کوبنده ای نداشت، حد اقل مثل نوشته های خودم!!! اما در این دو ماه از همه ی دوستانی که سری به فریاد سکوت میزنند می خواهم که نقدم کنند... نقد باید کوبنده باشد ... نقد مخرب!!!!! نقدی که له میکنه...
پس با تمام وجود منتظر نقد کوبنده تان هستم
مرا له کنید لطفاً...
دل نوشته:
کاش میدونستی چقدر دوستت داشتم و دارم ، کاش میدونستی تا کجا اومدم، کاش می دونستی چقدر نگرانتم، کاش میدونستی بین عشق و نفرت فقط یه قدم فاصله است... فقط یه قدم...
قرار بود با برنامه ای از پیش تعیین شده بسیجیان در مسجد دانشگاه ، به هتک حرمت به عکس امام اعتراض کنند!! برای اینکه تجمعشان نمود بیشتری پیدا کند به سر در دانشکده ی علوم آمدند و شروع به شعار دادن کردند، به یکباره تعدادشان زیاد و زیاد تر شد، بینشان کارمندهای بیسیجی دانشگاه هم دیده میشد ولی اغلب غریبه بودند و چهره وسن وسالشان به دانشجو نمی خورد، علاوه بر این غیر دانشجوها که با پرچم های بلند صفوف اولیه را گرفته بودند ، اضافه شدن دانش آموزانی که از دبیرستان های سطح شهر با اتوبوس انتقال داده شده بودند خیلی جالب بود، همزمان جمعی از دانشجویان منتقد هم در دانشکده ی علوم بحث آزاد کوچکی برای تکریم آرمان های خمینی با عنوان "توهین به امام سناریوی کودتا گران" برگزار کرده بودند. انگار همین بیشتر آنها را تحریک کرد ، به یکباره انتظامات ، دربهای فلزی دانشکده را باز کرد و جمعیت اقدام به ورود به دانشگاه نمود ، ترس و واهمه ، دانشجویان را در بر گرفت ! نکند باز مثل 16 آذر در دانشگاه بریزند و بزنند و بروند!! انگار دیگر دانشگاه حرمت ندارد...
با ورود شان به دانشکده لحن شعارها عوض شد... عده ای که جلوتر آمدند عربده میکشیدند و تهدید میکردند که دانشگاه جای شما نیست ... بقیه شان هم پرچم ها را دور سرشان می چرخاندند و شعار میدادند که میخواهند همه ی منافقین را از دانشگاه بیرون کنند...!!! دانشجوی منافق برو گم شو!!!! دانشجوها از ترس فرار کردند هریک به سمتی میدوید یکی به آزمایشگاه ها پناه میبرد و دیگری کتابخانه و کلاسها...
برایم قابل تصور نبود!! وحشیانه دانشکده را تسخیر کردند!!!!!! اگر همه چیز پاک شود جای لگد از روی کمر دخترک که اشکهایش را پنهان میکرد هرگز پاک نخواهد شد...
چه روزی شد آن روز محمد. الف مسئول بسیج دانشگاه جای لگدت را خواستی جاودانه کنی؟؟ بر پهلوی دخترک؟؟؟؟ حاشا غیرتت !! خوشا اسلامت که هر روز به پهلوی شکسته ی زهرا قسم میخوری... جناب آقای س کارمند امور آموزش دانشگاه نمیدانستم این قدر زورت زیاد شده است و لگدت را نثار درب دفتر انجمن اسلامی می کنید انجمنی که سالهاست میگویید تعطیلش کرده اید!!!! چقدر اذیتتان میکند دربی که سالهاست به تعبیر خودتان پلمپ شده است... ؟؟؟
وقتی که تمام خشمشان را خالی کردند و غیرتشان را به دوربینهای تلویزیونشان ، هدیه کردند تا شب تقدیم 20:30 کند، دانشگاه راترک کردند!!!! راستی چه جالب!!!!!!!!!! دوربینهای حراست از ما فیلم میگیرد و صدا و سیما از شما!!!!!!!!!!!!!!!!
پس از آن، جمعی از دانشجویان در حمایت از دختری که کتک خورده بود و نیز اعتراض به ورود وحشیانه عناصر معلوم الحال به داخل دانشگاه ، به ساختمان مرکزی رفتند تا با رییس دانشگاه دیدار کنند ولی با برخورد قهری مسئولان مواجه شدند... تجمع اعتراض آمیز آرامی در داخل ساختمان مرکزی دانشگاه ایجاد شد و به یکباره نیروهای انتظامات وحراست که به هراس افتاده بودند، دربهای کشویی دو طرف راهرو ها را بستند و دانشجویان را جلوی دفتر انتظامات گیر انداختند!!! سپس درب ورود وخروج ساختمان هم مسدود شد!! بعد از آن از دو طرف دور بینهایشان را بیرون آوردند و شروع به فیلم برداری کردند!!!!!!!!!!!! باتوجه به مسائل پیش آمده پس از انتخابات که حراست، دانشجویان را از درب پشتی دانشگاه خارج میکرد و به اطلاعات تحویل میداد، دانشجویانی که بیرون بودند جلوی تمام راههای خروجی ساختمان مرکزی را تحت کنترل خود قرار دادند... مذاکرات ادامه داشت ولی چه فایده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همه چیز تمام میشود و قرار میشود پیگیری شود... حرمت دانشجو که نه، حرمت دانشگاه چه میشود؟؟
حرمتی که شکسته شد! خونی که در 16 آذر ریختید و لگد پرانی های 23 آذر؟؟؟
جای کفشتان از پشت مانتوی دخترک پاک نخواهد شد...
آری آن روز آن همه لشکر آمده بود به عشق{ ...} ، آنهم با چوب وچماق!!! یا به تعبیر شما پرچم...!!!! فریاد میزدید ، آمده اید تا دانشجوی منافق را از دانشگاه بیرون کنید و فریادتان چه بی واهمه بود ...
شهوت قدرت چنان چشمهایتان را کور کرده بود که بکارت معصوم آزادی خواهی دانشگاه را نتوانستید تحمل کنید و چه زود از یادتان رفت که قرار بود در مسجد دانشگاه به هتک حرمت به عکس امامتان!!! اعتراض کنید و تجمع با شکوهتان را با رسانه ی میلیتان به رخ جهانیان بکشید...
اما چه خوش تاختید و لگدهایتان را نثار دانشجویان کردید و جای کفشتان بر درب دفتر انجمنی که فکر میکنید منحل شده، باقی ماند، و باقی خواهد ماند... به یاد داشته باشید که هر گز فراموش نخواهیم کرد...
حتی اگر جای کفشتان از پشت مانتوی دخترک پاک شود لکه ی ننگش هرگز پاک نخواهد شد....
ننگتان باد
تا ابد ننگتان باد...
پی نوشت: تنها نشریه ی دانشجویی باقی مانده توقیف شد، همه روزه تعداد زیادی از دانشجویان به کمیته ی انضباطی احضار میشوند و جالب تر اینکه دیروز 15 دانشجوی یک دانشکده مستقیماً به حراست فرا خوانده شدند!!!!!!!!! اما کسی پاسخگوی هجوم چند باره ی نیروهای بیرونی به داخل دانشگاه و ضرب وشتم دانشجویان نیست!!
خبر بد : مهدی مسافر ، سیاوش حاتم، رضا جعفریان و پوریا شریفیان ، از اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان همدان هرکدام به یکسال حبس محکوم شدند، لازم به ذکر است این افراد به همراه جمع دیگری از دانشجویان ، در حوادث پس از انتخابات بیش از 16 روز در بازداشت اداره ی اطلاعات همدان بودند، وکیل این دانشجویان از درخواست دادگاه تجدید نظر برای آنان خبرداد؛ همچنین محمد صیادی دبیرسیاسی سابق این انجمن هم اکنون در حال گذراندن دوران زندان دو ساله ی خود می باشد...
دل نوشت: یه سر رفتم کانونهای فرهنگی تا شاید خاطراتم را زنده کنم، خیلی حالم گرفته شد، هیچ کس نبود نه دوستی نه آشنایی همه ی کانونا را تعطیل کرده بودند، با گیر اساسنامه ای و ... ، خاک مرده پاشیده بودن اونجا، یه حس خفه شدگی بهم دست داد، انگار نه انگار ترم پیش اون همه زحمت کشیدیم !! جنگیدیم واسه نمایشگاه و کانونا.... هیچ کس نبود.. هیچ کس ... دلم شکست ... کاش هیچ وقت نرفته بودم...
به سوی تو به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم
بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی
شعر: عبد ا... الفت

کاش بدونی نبودنت، ندیدنت، یا واسه همیشه رفتنت ، هرگز بهونه نمیشه واسه از یاد بردنت...